X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های یک نیمچه روزنامه نگار
نوشتن هم اعتیاد آور است 

همه ی آدم ها از مردن عزیزانشون ناراحت می شوند و بی تابی می کنند. تو این بین یکسری ها به نظرم به خاطر روحیه ی مقاومی که دارن  راحت تر می توانند خودشون رو کنترل کنند یکسری دیگه از آدم ها نه.

اون دسته از آدم هایی که تجربه مرگ عزیزانشون رو دارن و روحیه ای شکننده؛ درونشون ترس همیشگی ای به وجود می آید از این که نکنه یکی دیگه از نزدیکانشون فوت کنه.

این یکی از فوبیا های (ترس مرضی) من است که نسبت به ترس از ارتفاع و حیوانات هم پیشی گرفته است.

نمی دونمم چرا وقتی اوج خستگیته خبرهای بد در خونه رو می زنه.

دیشب تو اوج این که خستگی تمام هفته نامه و کارها به تنم مونده بود خاله ام زنگ زد و از جمله( اخ کی؟) مامانم فهمیدیم که نباید منتظر خبر خوبی باشیم.

شوهر خاله ام به گفته ی دیگران بهترین فوق تخصص غدد تو ایران است. و قطعا می توانید تصور کنید برای یک مرد احساسی که به خانواده اش خیلی وابسته است و از قضا خودش یکی از بهترین دکتر هاست چه قدر سخته پدرش سرطان بگیرد و ظرف یکسال جلو چشممش آب بشود.

و من داغونم پر از استرس های مختلف نگران شوهر خاله ام با حال خرابش نگران مادربزرگ پدربزرگ خودم( یکم پیچیده است حوصله ندارم تعریف کنم از دو سمت دیگه هم با ما فامیل می شوند) نگران دختر خاله ام که از من کوچک تر است و رفیقمه و الان سوگوار پدربزرگشه

امشب از سر کار اومدم و رفتیم خونه ی پدری شوهر خاله ام. من و مامانم رو که بغل می کردند جور دیگه ای گریه می کردند. دخترش من رو که دید بلند گریه می کرد که تو می دونی من چی می کشم تو به این ها بگو من چی می کشم.

و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل

داغون و خراب پر از استرس می روم سرم رو بگذارم تا فردا اول وقت بریم تشییع جنازه.

امیدوارم خدا بهم توان بدهد برای فردا.


[ سه‌شنبه 11 اسفند 1394 ] [ 01:08 ] [ عارفه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 4506