X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های یک نیمچه روزنامه نگار
نوشتن هم اعتیاد آور است 

دو کیلو از بعد عید لاغرشدم.

با اصرار مامانم می روم رو وزنه و مامانم تشویقم می کنه. با خستگی یه لبخند نصفه نیمه ای می زنم و می آیم پایین تا راهم بگیرم برم تو اتاقم. که دستم می کشه و اخم می کنه می گه وا چرا این مدلی شدی می گم حوصله ندارم دیگه. از این مدل هایی که چشم هایش و ریز می کنه تا مثلا از ته وجودت خبردار شود می گه: سر کار دعوات کردن. می گم نه صفحه ام و به موقع بستم تازه زودتر از بقیه تحویل دادم.

می گه پس چرا شبیه آلو وارفته شدی؟

مکثی می کنه و ادای عصبانیت در می اره و می گه عاشق شدی چشم سفید دم بریده؟

از دم بریده گفتنش خوشم می آید. بغلش می کنم سرم و می گذارم رو شونه اش. به وضوح خشکش می زنه. قطعا با خودش فکر می کنه من یه چیزی پروندم خاک به سرم جدی شد نکنه.

سرم و رو گودی گردنش فرو کردم می گم ارهههه مامان. عاشق یکی شدم از من کوتاه تر کچلم هست سه تا هم زن داره. کر و لالم هست. و قبل از این که بخواهد وشگونی چیزی بگیر ازم لپش و بوس می کنم و از اتاق فلنگ و می بندم.

تو حال وایسادم و در حالی که می خندم می گم مادر من اخه شما رو چه به این روشنفکر بازی ها. بهت نمی آید والا و لخ لخ کنان می روم تو آشپزخانه و سه تا چایی می ریزم.

دلم آشوبه.


+ تو بهار زیاد می نویسم موظف به کامنت گذاشتن نیستید 

[ سه‌شنبه 24 فروردین 1395 ] [ 16:06 ] [ عارفه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 4506