X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های یک نیمچه روزنامه نگار
نوشتن هم اعتیاد آور است 

دیروز صبح کلاس عکاسی بودم. این روز ها اصلا دلم نمی خواهد از خونه بیام بیرون. دلم نمی خواهد با دوست هایم بگردم  دوست دارم تنها باشم و تنها جایی که هنوز ذوق رفتنش در من نمرده بود همین کلاس عکاسی ام بود که اونم دیگه دلم نمی خواهد برم.

برعکس همیشه که بودن با دوست هایم حالم رو خوب می کنه دیگه حوصله بیرون رفتن باهاشون رو ندارم. تا جایی که تونستم پیچیدمشون اما بعضیا رو دیگه واقعا باید می رفتم.مثل ناهار دیروز که با دوست هایم پالادیوم قرار داشتم. یا خونه خاله و دایی که باید امشب بروم و من حوصله هیچ کدوم رو ندارم و از شانس من از چهارشنبه شب که دینا(عروسمون) اومد خونمون همه اش قاطی شلوغ پلوغی جمعیت و یا بیرون بودم تا همین الان که این و می نویسم و در حال سعی و تلاش برای پیچیدن خونه خاله الهه ام.

و تنها نکته ای که بین این همه آشوب و بی قراری و موجب خنده ام می شود مامانمه.

این مامان خانم ما تا قبل از این هر بار پام و از در خونه می خواستم بگذارم بیرون غر می زد که همه اش بیرونی و یکم بچسب به خونه زندگی ات اما الان که من می خواهم عین سیریش بچسبم به اتاقم گیر داده چیه غمبرک زدی همه اش کنج خونه. آدم واقعا گاهی از دست مامان ها باید سر به بیابان بگذاره

 

[ جمعه 27 فروردین 1395 ] [ 18:11 ] [ عارفه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 4429