X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های یک نیمچه روزنامه نگار
نوشتن هم اعتیاد آور است 

بچه که بودم امام را دوست نداشتم. اولین تصویر ذهنی ام از امام قاب چوبی توی پذیرایی امون بود که چهره امام منبت شده بود و من همیشه از چهره جدی اون تصویر می ترسیدم.

کمی بعد وقتی در مناسبت های مختلف تلویزیون سخنرانی از امام پخش می کرد و چشمم به تصویر پیرمردی می خورد که ابروهایش در هم گره خورده و همیشه عصبانی بود دیگه مطمئن شدم که دوستش ندارم پدربزرگ من همیشه خوش اخلاق بود همیشه با ما بازی می کرد و تا حالا عصبانیتش رو ندیده بودم اما این آقا رو همیشه عصبانی دیده بودم.

تا خیلی بعد ها شاید اول راهنمایی برای یک درس ادبیات یکی از بچه ها نامه ی امام خمینی به همسرش رو سر کلاس خواند و من چه قدر از جملات ظریف و عاشقانه و احترامی که تو نامه بود تعجب کردم و اولین سوالی که پرسیدم این بود این نامه سندیت دارد؟ اخر مردی که من به به عنوان امام خمینی می شناختم همیشه بد اخلاق بود. چند روز بعد تو یه مستندی فیلم هایی دیدم که عروس امام در حال فیلم گرفتن بود و امام را خندان با لباس راحتی نشان می داد و چه قدر جذابیت داشت برایم این چهره جدیدی که می دیدم. این زاویه جدیدی که از یک آدم می شناختم و برای من مثل مهربانی های پدربزرگم بود و خوب یادمه چه قدر مجذوب این سه چهارتا فیلم شدم.

بعد از آن همه سعی ام را کردم کردم در حد فهم خودم همه ابعاد و زوایای مختلف این آدم را بشناسم امام عارف را، امام همبازی بچه ها را، امام مبارز را

حالا وقتی اسم امام خمینی می آید اولین چیزی که به ذهنم می آید آرامش و لبخند است.





[ جمعه 14 خرداد 1395 ] [ 13:43 ] [ عارفه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 4429