X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های یک نیمچه روزنامه نگار
نوشتن هم اعتیاد آور است 

از زمستون تا الان ١٠ کیلو لاغر شدم با خودم دیروز موقع افطار گفتم ماه رمضون فرصت خوبیه از دستش ندهم برای همین می خواستم 

خیلی حساب شده غذا بخورم و چون یه حس احمقانه درونی در همه امون هست که تا اذان می گه دو تا لقمه نون پنیر که می خوریم سیر می شویم گفتم دیگه چیزی نمی خورم همون نون پنیر کلا افطار کنم سحرم سالاد وپلو بخورم برایم کافیه

و به خاطر بی خوابی های شب قبلش زودی رفتم خوابیدم

نشون به اون نشون که مامانم اومده صدام می کنه بدو پاشو یه ربع مونده تا اذان و وقتی تلویزیون رو روشن کرد دعای بعد اذان بود

و الان نگارنده این سطور به خاکشیری فکر می کنه که تو یخچاله و امتحانی که نیم ساعت دیگه داره و بعدش باید بدو بدو بره سر کارش مصاحبه آخر و بگیره و صفحه اش و ببنده هیع


مامانم با حالت مغمومی بعد خواندن نماز صبح اومده تو اتاقم می گه عارفه ببخشید خواب موندم صدات نکردم. اخ که اگه بدونید عین دختر کوچولو ها شده بود دلم می خواست می خوردمش.

[ چهارشنبه 19 خرداد 1395 ] [ 08:11 ] [ عارفه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 4429