X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های یک نیمچه روزنامه نگار
نوشتن هم اعتیاد آور است 

موهایم و از شر کش سرم خلاص می کنم و می ریزم رو بالشت و طاق باز می خوابم.

عموما شب ها عادت دارم اون قدر به چیزهای مختلف فکر کنم تا خوابم ببره.

امشب دختر خاله ام که امسال کنکوری خواهد بود اومده بود خونمون و  کلی با هم حرف زدیم. ازش پرسیدم فکر کردی چه رشته ای دوست داری بخوانی و گفت روانشناسی کودک. بهش گفتم البته من هم می خواستم باستان شناسی بخوانم و باستان شناس شوم رتبه امم می رسید که بخوانم اما الان روزنامه نگاری می خوانم و روزنامه نگارم.

یاد اون موقع هایی می افتم که برای خودم رویا پردازی می کردم و به  هزاران اتفاقی که در آینده  قرار بود برایم بیافته و آرزو هایی که داشتم فکر می کردم و در موردشون می نوشتم حالا همه اون ها جایش رو به اهداف و آرزو های دیگه ای دادن. چیز هایی که نمی دونم بهشون خواهم رسید با سرنوشتم جور دیگه ای رقم خواهد خورد.


دلم می خواهد بدونم هر کدومتون برای ده سال بعد خودتون چه زندگی ای متصور خواهید بود؟ فکر می کنید در چه جایگاهی قرار خواهید داشت چی کار می کنید و چه زندگی دارید؟

بعد از این که شما ها جواب دادین من هم در مورد خودم می گم. کاش همه اتون جواب سوالم رو بدید حتی خاموش های گرامی  :)

[ جمعه 28 خرداد 1395 ] [ 02:55 ] [ عارفه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 4506