X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های یک نیمچه روزنامه نگار
نوشتن هم اعتیاد آور است 

عناوین یادداشت ها

  • شبیه یک کولی خانه به دوشم (جمعه 16 مهر 1395 15:52)
    نمی دونم چه مرضی در من هست از 6 سال پیش که وبلاگ زدم کلا یه دور همه سرویس دهنده های وبلاگ رو تجربه کردم. الان هم نه این که بلاگ اسکای خوب نباشه ها اما وسوسه شدم ببینم بیان چطوره و خب ویژگی های جذابی داشت. لذا دوباره خانه به دوش نقل مکان می کنیم به این جا http://ruznamechi.blog.ir/
  • از هر دری، دری وری! (جمعه 16 مهر 1395 01:26)
    راستش فکر می کنم مخاطب ندارم و همین اشتیاق آدم رو برای نوشتن کم می کنه . خیلی وقته از اردو جهادی برگشتم اما دست و دلم به نوشتن نمی رود تجربه خیلی جالبی بود و پر از اتفاقاتی که جون می دهه برای نوشتن اما باشه شاید بعد تر ها نوشتم. راستش خواندن وب هانی هستم دوباره حالم و خوب کرد تا بیام و حداقل این خصلت خوب نوشتن رو ترک...
  • می ایم و از تجربه این ده روز می نویسم (چهارشنبه 17 شهریور 1395 17:32)
    دارم می روم اردو جهادی سمت ایلام تجربه اولمه و شرایط اون جا هم سخته امیدوارم سفر و تجربه خوبی بشه برایم اون جا نت که نداریم مهم نیست انتن هم گوشی خوب نمی دهد بعد ده روز می ایم هم عکس های اون جا رو می گذارم و هم از تجربه ام می گم
  • حالا دیگه مجبورم که موفق شوم (جمعه 12 شهریور 1395 02:11)
    اگه تا قبل از این همه تلاشم رو می کردم تا موفق بشوم اما الان دیگه باید هر جور شده موفق شوم. چون علاوه بر این که دارم هزینه می دهم اعصاب و روانمم این دو هفته تعطیل شده است. امشب هم که به لطف مستدام پسرخاله یه جوری پاتک زدو چزوند من و که زار زار گریه کردم از این همه حرف هایی که شنیدم. داستان از این قرار است که از مهر...
  • دیکتاتوری مشمئز کننده (چهارشنبه 10 شهریور 1395 09:33)
    دیکتاتوری دیکتاتوریه اما به نظرم مشمئز کننده ترین حالتش اینه فریاد وا آزادی ات بلند باشه و حرف از دموکراسی بزنی و تزت این باشه همه حق بیان هر حرفی رو دارند اما به خاطر این که کیمیا علیزاده تو برنامه خندوانه یه کلام اسم رهبری آورده به فحش بکشنش. +حرفم فارغ از هر نوع گرایش و عقیده سیاسی بود.
  • جهت آرامش اعصاب (چهارشنبه 3 شهریور 1395 01:29)
    لامصب نمی دونمم چرا این جوی بلیط گرفته خلاصه امروز 6 صبح، کله سحردارم با دوستام می روم صفا سیتی کیش و دقیقا می خواهم جبران تمام تابستان که عین خر کار کردم رو بکنم. نمی توانید تصور کنید چه قدر خسته ام و چه قدر به این مسافرت نیاز داشتم اونم با رفقا و چه قدر جور کردنش بد بختی داشت. + یاد موقع هایی افتادم که با بابام می...
  • فکر نوشت الان (پنج‌شنبه 28 مرداد 1395 00:19)
    امروز دو تا عکس خوب از تو گرفتم از آن عکس هایی که وقتی نگاه کنم دلم قیلی ویلی خواهد رفت خودت خوب می دونی که از بین همه جمعیت چطوری کشیدمت کنار و با همه عشق تو وجودم اون دو تا عکس رو گرفتم و اگه بهم می گی من که داغونم تو هنرمندی چنین عکسی گرفتی جوابش هنر من نیست فرقیه که در وجودم تو با بقیه داری. الان که کنار من دراز...
  • میون این همه سرگردونی (سه‌شنبه 26 مرداد 1395 12:54)
    باید تا آخر این ماه تصمیم بگیرم و این اولین تصمیم مهمیه که فکر می کنم مستقیما سه سال اینده ام رو تحت تأثیر قرار می دهد و البته به قول یکی از دوست هایم شاید هم یک عمرم رو تصمیمی که برای به دست آوردن چیزی باید چیز دیگه ای رو از دست بدهم و این برای من ریسک دردناکیه تا اخر این ماه می گم چیه قضیه
  • در فرصتی دیگر عاشق خواهم شد (پنج‌شنبه 21 مرداد 1395 02:55)
    راستش را بخواهی حوصله عاشق شدن ندارم. این روزها زندگیم روال خودش را پیدا کرده است و آرامش دارم. گاهی خسته هم می شوم مانند امروز که کارهایم بهم گره خورده بود و بدشانسی پشت بد شانسی اما بعد که تمام می شود نفس راحتی می کشم و به روش عارفه ای خستگی خودم را در می کنم.اما عاشق شدن یک بار همیشگی بر دوشت می گذارد. یک خستگی بی...
  • حس های خوب و دلنشین (دوشنبه 18 مرداد 1395 10:37)
    دیروز صبح زود از خواب بلند شدم تا زودتر به سرکارم برسم. داشتم کلیدم رو بر می داشتم که دیدم یه پاکت نامه رو میزم است که روش نوشته خدمت دختر گلم روزنامه نگار جوانم درحالی که نیشم باز بود بازش کردم یه کاغد کوچیک بود با مقداری پول توی نامه نوشته بود ته تغاری روزت مبارک امیدوارم همیشه این قلم مقدس را در راستای حق و حقیقت...
  • توازن (یکشنبه 10 مرداد 1395 14:09)
    این روزها اگر خبر بدی هست خبر خوب هم هست اگر حال بدی هست حال خوب هم هست اگر سختی هست آسونی هم هست خدایا شکرت
  • مصاحبه شونده ها دو دسته هستن (دوشنبه 4 مرداد 1395 21:33)
    تو این دو سالی که کار می کنم با خیلی آدم ها مصاحبه کردم و برخوردشون رو دیدم چه اصولگرا چه اصلاح طلب از فعال های سیاسی تا وزیر و معاون های رییس جمهور و ائمه جمعه ... در حالت کلی مصاحبه شونده ها برای من در دو دسته قرار می گیرن اون هایی که خستگیت رو در می کنند و وقتی از جلوشون بلند می شوی یا تلفن رو قطع می کنی کلی انرژی...
  • خواب اصحاب کهفم آرزوست (شنبه 2 مرداد 1395 02:58)
    این ماه ١٠٠ ساعت کار کردم بغیر از حساب کارهایی که می ارم و تو خونه انجام می دهم اما به اندازه هزار سال خسته ام + نمی خواهم نا شکری کنم ولی نمی دونم چرا تا می آید زندگی امون رو یه روال خوشی بیفته و دور و برمون خبرهای خوش بشه یه اتفاقی می افته ++ من بیشتر از برادرم کار می کنم خداییش مرد هم مردهای قدیم به مامانم می گم...
  • مصائب کاری (شنبه 26 تیر 1395 03:29)
    اندر مصائب کاری ما این است که یه سری یهو خواب نما می شون تصمیم می گیرن تو ترکیه کودتا کنند اون وقت تو یه کشور دیگه در حالی که صبح ٧ بیدار شدی و کلی هم روزش استخر رفتی و پینگ پنگ بازی کردی درحالی که می رفتی که زود تر به آغوش رخت حواب بری تا فرداش ٧ صبح پاشوی مجبور می شوی تا سه و نیم بیدار بمونی خبر دنبال کنی و خبر...
  • گافی که بخیر گذشت (دوشنبه 21 تیر 1395 05:54)
    خب باید بهتون بگم داشت بلایی به سرم می اومد که اگر زودتر نفهمیده بودم و می شد آن چه که نباید می شد مدیر مسئولمون کله ام و می گذاشت روی سینه ام و الان باید برای خوردن حلوا تشریف فرما می شدین. داستان از این قرار بود که می خواستم با سلطانی فر معاون رییس جمهور و رییس میراث فرهنگی مصاحبه بگیرم. از اول هفته هی زنگ زدم بهش...
  • اخرین افطارم (چهارشنبه 16 تیر 1395 03:37)
    آخرین افطار امسال این گونه گذشت که من تا ساعت نه و ربع دفتر بودم و تازه ده و نیم رسیدم خونه و روزه ام رو باز کردم. از اون ور هم البته باید یه راست انتقالم می دادن سرد خونه عیدتون مبارک رفقا فردا صبح می روم مشهد دعاگو خواهم بود
  • بورژوازی (سه‌شنبه 15 تیر 1395 05:41)
    امروز داشتم وسایلم را جمع می کردم تا زودتر به قرار افطاری با دوستم برسم که آقای «ر» بی مقدمه و خیلی یهویی گفت راستی خانم فلانی یه مطلبی گذاشته ام تو گروه تلگرام برید بخوانید. شونه ای بالا انداختم و گفتم چی هست؟ باشه و هم زمان گوشیم رو روشن کردم و گروه رو چک کردم. گفت دیشب داشتم با خانمم -که از همکارانمون هست- حرف می...
  • داستان زندگی ها (پنج‌شنبه 10 تیر 1395 05:33)
    نشستم و به قوطی کبریت های جلوم نگاه می کنم به هر کدوم از آن نور های دور دست که نشان دهنده هزاران آدم است. و هر کدوم از اون آدم ها برای خودشون یک داستانی دارند. گریه ها و خنده‏ها‏،غم ها و شادی ها، عشق ها و نفرت ها، دروغ ها و حقیقت ها، هیجان ها و کسلی ها، دوستی ها و دشمنی هایی دارند که تشکیل دهنده بخشی از این داستان...
  • اومدم بگم غلط کردم (یکشنبه 6 تیر 1395 03:26)
    شب های قدر همیشه یه حس به خصوصی دارم. نه این که آدم خیلی کار درستی ام و کامل از این شب ها استفاده می کنم و بهره می برم نه. منظوم حس بچگیه که سرش خورده به سنگ. بچه ای که منم منم می کنه جیغ جیغ می کنه و فکر می کنه خیلی حالیشه. که هر چه قدر خرابکاری می کنه هر چه قدر گند می زنه بزرگ ترش که هواشو داره گند هایش و رفع و رجوع...
  • گل گلیسم (جمعه 4 تیر 1395 02:58)
    یکی از لذت های کوچولوی این روزهایم اینه اتاق جدیدم دو تا پنجره داره و من با عشق برای گوشه گوشه اتاقم گلدون می خرم براشون اهنگ می گذارم باهاشون حرف می زنم و بهشون آب می دهم پی نوشت: منطقه جدیدمون رو دوست ندارم به خصوص که من کسی رو این سمت ها نداشتم و اصلا این منطقه رو بلد نیستم دلم برای محل قبلی امون که بیست سال زندگیم...
  • صلوات (چهارشنبه 2 تیر 1395 20:21)
    الان از مترو پیاده شدم و کنار خیابان ایستادم تا برای رستورانی که با دوستم قرار است بریم ماشین سوار شوم یه مرد میانسال کنار من داشت با یه پسر جوان کل کل می کرد یعنی اولش حتی لحنشون هم دعوایی نبود یهو الو گرفت مرد میانسال هی حرف زد پسر هی گفت احترام سنت و نگه دار اون گفت اگه نگه ندارم چه گهی می خوری یهو اماده شدن یقه هم...
  • غرور مردونه (دوشنبه 31 خرداد 1395 04:57)
    دیشب بچه های دفتر رو با یه سری از دوستان رسانه ای امون افطار بیرون دعوت کردم چیز واضحی بود که میزبان منم و تمام هماهنگیا که شام و چه قدر بعد افطار بیاره و ... با من بود. وقتی که تموم شد خواستم برم و حساب کنم که امیر نگذاشت گفت حساب می کنه بعدا من باهاش حساب کنم از این غرور مردونه ای که دلش نمی خواهد جلو چندین تا مرد...
  • اخر هفته های تابستانی (شنبه 29 خرداد 1395 00:32)
    سیستم گرمایشی استخر لواسون را راه انداختند امشب بعد افطار زیر نور ماه ما چهارتا دخترا رفتیم استخر و بید بید لرزیدیم و صدای قهقهه امون کل باغ رو برداشته بود نگاه لذت بخش دایی ام به مسخره بازی ها و خنده های ما خیلی حس خوبی داره داییم همیشه همه کار می کنه تا به ما چهارتا خوش بگذره و بعد می شینه و خنده ها خوش گذرونی های...
  • شما چه خواهید کرد؟ (جمعه 28 خرداد 1395 02:55)
    موهایم و از شر کش سرم خلاص می کنم و می ریزم رو بالشت و طاق باز می خوابم. عموما شب ها عادت دارم اون قدر به چیزهای مختلف فکر کنم تا خوابم ببره. امشب دختر خاله ام که امسال کنکوری خواهد بود اومده بود خونمون و کلی با هم حرف زدیم. ازش پرسیدم فکر کردی چه رشته ای دوست داری بخوانی و گفت روانشناسی کودک. بهش گفتم البته من هم می...
  • روزمرگی (چهارشنبه 26 خرداد 1395 02:14)
    در مواجهه با آدم ها وقتی ازم در مورد رشته و کارم سوال می شود و متوجه می شون روزنامه نگار هستم عموما براشون جذابیت دارد و خیلی هیجان انگیز برخورد می کنند. اوایل از این برخورد ها لذت می بردم اما الان متوجه موضوعی شدم و آن تصور اشتباهی که قاطبه آدم ها در مورد جماعت روزنامه نگار دارند موجوداتی سرخوش به دور از هرگونه...
  • فضولم خب چی کار کنم (جمعه 21 خرداد 1395 02:50)
    اسمش و می گذارم فضولی با این که فالوش نمی کنم می روم تو پیجش پست جدید گذاشته حواسم و جمع می کنم یه وقت دستم نخوره لایکش کنم چون از این سوتی ها بسیییار دادم متن و می خوانم می دونم منظورش منم و بین حرف هایش جواب تیکه ای هم که بهش انداخته بودم رو می دهد اما سعی می کنم توجهی بهش نکنم و فکرم و مشغولش نکنم به نظرم احمقانه...
  • جمع اضداد (پنج‌شنبه 20 خرداد 1395 16:02)
    ازش متنفرم اما یکمم دوستش دارم
  • آدم و خر گاز بگیره جو نگیره (چهارشنبه 19 خرداد 1395 08:11)
    از زمستون تا الان ١٠ کیلو لاغر شدم با خودم دیروز موقع افطار گفتم ماه رمضون فرصت خوبیه از دستش ندهم برای همین می خواستم خیلی حساب شده غذا بخورم و چون یه حس احمقانه درونی در همه امون هست که تا اذان می گه دو تا لقمه نون پنیر که می خوریم سیر می شویم گفتم دیگه چیزی نمی خورم همون نون پنیر کلا افطار کنم سحرم سالاد وپلو بخورم...
  • نازپرورده ای و درد نمی دانی چیست (سه‌شنبه 18 خرداد 1395 23:43)
    می دونید چیه من دقیقا از اون دختر لوسا بودم که معدل کل این سه ترم که گذروندم رو ١٨ است و تا حالا هیچ درسی رو نیفتادم از همونا که جزوه رنگی رنگی می نویسن و سر کلاس تو بحث ها شرکت می کنند اما این ترم کلا اون شخصیت نابود شد این و وقتی سر جلسه امتحان داشتم حساب می کردم کلا چند نمره اراجیف نوشتم فهمیدم که به ده نمی رسید و...
  • با تشکر از امتحان آمار در علوم اجتماعی (دوشنبه 17 خرداد 1395 23:42)
    که اگه نبود و فردا نداشتمش متوجه نمی شدم وقتی نشستی پشت میز تحریر و باد می زنه تو موهایت و بهمشون می ریزه خیلی حس لذت بخشیه و تو می تونی یک ساعت حتی به این موضوع فکر کنی و حسی بهت بگه چه قدر این می تونه جالب باشه برای پست گذاشتن تو وبت ! الان خودتون متوجه عمق فاجعه می شوید یا باید بیشتر توضیح بدهم +مگی نوشته بود اولین...

1 2 3 >>

<

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 4480