X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های یک نیمچه روزنامه نگار
نوشتن هم اعتیاد آور است 

لامصب نمی دونمم چرا این جوی بلیط گرفته خلاصه امروز 6 صبح، کله سحردارم با دوستام می روم صفا سیتی کیش

و دقیقا می خواهم جبران تمام تابستان که عین خر کار کردم رو بکنم.

نمی توانید تصور کنید چه قدر خسته ام و چه قدر به این مسافرت نیاز داشتم اونم با رفقا

و چه قدر جور کردنش بد بختی داشت.


+ یاد موقع هایی افتادم که با بابام می رفتیم کیش و من و مائده می خواندیم سرزمینه آتیشه کیشه کیشه کیشه :)


++ از شما چه پنهون بین خودمون باشه یه حس خوبی دارم. حس استقلال از این که خودمون داریم می رویم مسافرت




[ چهارشنبه 3 شهریور 1395 ] [ 01:29 ] [ عارفه ]

امروز دو تا عکس خوب از تو گرفتم 

از آن عکس هایی که وقتی نگاه کنم دلم قیلی ویلی خواهد رفت

خودت خوب می دونی که از بین همه جمعیت چطوری کشیدمت کنار و با همه عشق تو وجودم اون دو تا عکس رو گرفتم و اگه بهم می گی من که داغونم تو هنرمندی چنین عکسی گرفتی جوابش هنر من نیست فرقیه که در وجودم تو با بقیه داری.

الان که کنار من دراز کشیدی و چشم هایت و بستی و جفتی جنازه وار ولو شدیم رو تخت به زور چشم هایم رو باز نگه می دارم تا بیام و بنویسم که تو  خوب ترین در زندگی من هستی. از اون آدم ناب ها که داشتنت برای کل عمرم بس خواهد بود. آن هایی که معجزه ای تو زندگیت به حساب می ایند.از اون رفیق ناب های تو قصه ها.


[ پنج‌شنبه 28 مرداد 1395 ] [ 00:19 ] [ عارفه ]

باید تا آخر این ماه تصمیم بگیرم 

و این اولین تصمیم مهمیه که فکر می کنم مستقیما سه سال اینده ام رو تحت تأثیر قرار می دهد و البته به قول یکی از دوست هایم شاید هم یک عمرم رو

تصمیمی که برای به دست آوردن چیزی باید چیز دیگه ای رو از دست بدهم و این برای من ریسک دردناکیه

تا اخر این ماه می گم چیه قضیه


[ سه‌شنبه 26 مرداد 1395 ] [ 12:54 ] [ عارفه ]

راستش را بخواهی حوصله عاشق شدن ندارم. این روزها زندگیم روال خودش را پیدا کرده است و آرامش دارم. گاهی خسته هم می شوم مانند امروز که کارهایم بهم گره خورده بود و بدشانسی پشت بد شانسی اما بعد که تمام می شود نفس راحتی می کشم و به روش عارفه ای خستگی خودم را در می کنم.اما عاشق شدن یک بار همیشگی بر دوشت می گذارد. یک خستگی بی پایان و هزاران دغدغه بی انتها. می دانم می دانم دیر یا زود بالاخره این اتفاق می افتد اما الان نه . باور کن الان وقتش نیست. هنوز نمی خواهم ساحل امنی که درونش ایستاده ام را رها کنم و خودم و روحم را به تلاطم این دریای وحشی بفرستم. چرا وحشی؟ تو چند نفر را سراغ داری که وارد این وادی شدند و دیگر هرگز آن آدم سابق نشدند؟ چند نفر را سراغ داری که دوباره به همین نقطه ای که ما ایستاده ایم قدم گذاشتند با این تفاوت که چیزی از وجودشان کم شده بود؟ اقرار کن که خیلی. خیلی خیلی زیاد.

اصلا می دانی فکر می کنم ذات وجودی عشق وحشی است. اما از آن دسته وحشی های مرموز است، آن هایی که اول به رویت لبخند می زند و تو با خودت فکر می کنی خوشبخت ترین موجود روی کره ی زمین که هیچ کل کائنات هستی و درست در لحظه ای که خودت را به عشق سپردی  و درحالی که در آغوشش لم داده ای و سرمست حس سکر آور نوازش موهایت هستی دندان های نیشش را درون شاهرگت فرو می کند و جرعه جرعه از خون تو تغذیه می کند. اوه ببخشید کمی زیاده روی کردم حق با توست موقع خوردن شام وقت این حرف ها نیست. می دانم که همه ما ناگزیریم و روزی به میل خود و یا بی آن که بدانیم از این ساحل دور خواهیم شد اما باور کن من اول باید بگردم و خودم را پیدا کنم  و سر فرصت تکه پاره هایم را به همدیگر کوک بزنم. قسمتی  از آن را توی صندوقچه قدیمی مادربزرگ قایم کرده ام.لابه لای آلوهایی که همیشه به آن دست برد می زدیم و می انداختیم گوشه لپمان. قسمت دیگرش لابه لای ریش های بابام گیر کرده است. فکر می کنم درست وقتی که خودم را به خواب می زدم تا من را سه طبقه بغل کند ومحکم لپم را به صورتش می چسباندم تا نیفتم، درست در همان زمان گیر کرد. راستی یادم رفت به تو بگویم باید سری هم به ماشین چماله شدمان بزنم و اوراق خودم را از لابه لای آن زانتیای سفید چپ کرده در بیاورم.شانس بیاوریم اگر هنوز به قبرستان ماشین ها نبرده باشند. به نظرت دیگر کجا ها را باید دنبال خودم بگردم؟  می بینی چه قدر کار سرم ریخته است؟ بگذار سر صبری خودم را وصله پینه کنم به تو قول می دهم در فرصتی دیگر عاشق خواهم شد.



+ مطلبیه که قرار است به استاد نویسندگیم بدهم با موضوع احساسات من از عشق

[ پنج‌شنبه 21 مرداد 1395 ] [ 02:55 ] [ عارفه ]

دیروز صبح زود از خواب بلند شدم تا زودتر به سرکارم برسم.

داشتم کلیدم رو بر می داشتم که دیدم  یه پاکت نامه رو میزم است که روش نوشته خدمت دختر گلم روزنامه نگار جوانم

درحالی که نیشم باز بود بازش کردم یه کاغد کوچیک بود با مقداری پول

توی نامه نوشته بود ته تغاری روزت مبارک امیدوارم همیشه این قلم مقدس  را در راستای حق و حقیقت روی کاغذ بیاوری 

این حرف و نامه از زبان مامانم که همیشه مخالف این بود بروم روزنامه نگاری کلی حالم رو خوب کرد.

دیروز تو دفتر جشن داشتیم برای  خودمون 

ناهار مهمان دفتر بودیم و کیک گرفتیم و ساعتی رو واقعا برای خودمون خوش گذروندیم و حال و هوامون عوض شد و خب تمام این ها رو من برنامه ریزی کرده بودم و  اجرا کردم

اخر شب مدیر مسئول بهم پیام داد و گفت از وقتی تو اومدی سر کار فضای مجموعه رو عوض کردی و حال همه رو خوب می کنی ممنون به خاطر همه زحمت هایت

[ دوشنبه 18 مرداد 1395 ] [ 10:37 ] [ عارفه ]

<< 1 2 3 4 5 ... 13 >>

<

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 4261